
آشفته بازار
دلم تنگ است
دلم می سوزد از باغی که می سوزد
نه دیداری ...نه بیداری
نه دستی از سر یاری
مرا آشفته می سازد چنین آشفته بازاری
|+|
نوشته شده توسط فروغ در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت

دلم می سوزد از باغی که می سوزد
نه دیداری ...نه بیداری
نه دستی از سر یاری
مرا آشفته می سازد چنین آشفته بازاری


غرور م زیر پا له شد....
نگران نباش کسی نشنید...جز صدای باران و دیوارهای سیاه اتاقم....
ناراحت نباش برای هیچ کس شبهه ای ایجاد نشد ...جز نگاه شکاک و بی تفاوت تو...
برو،
هر جا که میروی خوش باشی...
ولی یادت باشد که پشتوانه رسیدن به قله خوشبختی تو، نگاه ساده و منتظر من بود...
که چه ناامید میان گریه و تب بر راه ماند...
برو...
خوش باش...
زندگی مال تو...
مرگ مال من.




پا پس نمی کشم
با این خیال پوچ که چشمهای تو دیوانه من...
پ. ن: یک سال دیگر از روزهای طلایی عمرم گذشت
پ.ن: یاد باد.. یاد گذشته... شاد باد
