تبليغاتX
فروغ :: سکوت باید شنیده شود...
فروغ
درد
معنی شکست را فقط یک شکست خورده می فهمد، و شکست یعنی چشیدن طعم درد...

درد گاهی روح را در برمی گیرد و به پوچی می رساند ولی دست از جسم هم نمی کشد،

 کاش می شد به دنیا فهماند درد تنها یک کلمه سه حرفی نیست بلکه دنیای کلمات را در خود مدفون کرده است...

برزگترین آرزوی هر انسانی باید این باشد که قبل از رسیدن به درد به مرگ برسد...

و این یعنی خوشبختی.

|+|
نوشته شده توسط فروغ در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت
یخ نزن
بهار می رسد دوباره، ای نگار من!

یخ نزن! یخ نزن!

تو را میان دستهام گرم می کنم...

نمیر، نمیر!

نمیر عشق من،

بهار می رسد ز راه!

پر نگیر...

بمان، نرو...

در این زمانه  هر چه قلب بود، یخ زده،

تو این یگانه قلب کوچک سپید را ز من نگیر!

همیشه فصل کوچ بود بهترین من

تو عشق را به جای کوچ برگزین.

که کوچ تو در این زمان

برابر است با کوچ من ز جان و تن!

بهار را می آورم ز پشت هفت کوه قاف،

برای تو، فقط برای تو...

یخ نزن!

نمیر!

امید را ز من نگیر...

از دوست عزیزم سعیده. م تاریخ ۲۴/۸/۱۳۷۹

پ ن۱: این شعرو لای دفتر خاطرات دوره دبیرستان پیدا کردم، روزگاری که گذشت..

پ ن ۲: فکر می کنم برای خیلی کارها دیگه دیر شده...

|+|
نوشته شده توسط فروغ در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت
خاطرات پوسیده

یک جفت ماهی قرمز در تنگ بلور می رقصند!

سبزه، سمنو و ...

کودکی بازیگوش ... نه آرام درست مثل کودکی خودم...

تمام شد، گذشت...همه این سالها

میان سال های گمشده زندگی ام دوباره سالی نو رسیده...دوباره همه چیز تازه شده...

اما نمیدانم چرا خانه دلم هنوز بوی کهنگی و پوسیدگی خاطراتمان را با خود دارد...

خاطراتمان پوسیدند...اهمیتی ندارد، دیگر احتیاجی به مرورشان ندارم...

تو را می بینم که کنار درخت اکالیپتوس، زیر سایه...نه آفتاب صورتت می درخشد...

من کجا بودم وقتی که منتظر ایستاده بودی؟!!

یادت نیست؟؟ ...در ذهنت من تمام شده ام...

از هیچ کس درباره من هیچ نپرس!!

بگذار همان تصور سرمه ای از من در ذهنت باقی باشد...

هر چه گفته اند دروغ است...آن فخر و افتخار ساخته ذهن متوهم آنهاست...

...

هنوز یک جفت ماهی در تنگ بلور می رقصند...

راستی وقتی زیر آفتاب ایستاده بودی من کجا بودم ... یادت هست کدام صفحه از خاطرات را ورق می زنیم...

نمیتوانم نشانی بیشتری بدهم...یادم نیست ... گفتم که پوسیده اند!!!

من هم در ذهنت پوسیده ام...می دانم ...

خیلی از این سالهای نو آمده اند و کهنه شده اند ...خیلی چیزها تغییر کرده...

...

یکی از ماهی ها روی آب آمده ...تمام شد...

همان سرنوشت تکراری!

من هنوز کنار سفره نشسته ام ...ولی نه دیگر آن کودک آرام!!

سبزه، سمنو و ...

و یک ماهی قرمز تنها ...انگار هیچ چیز  برای هیچ کس تغییر نکرده ...

ولی یک دنیا انتظار برای ماهی قرمز تنها باقی مانده ...

برای لحظه مرگ.

 

پ ن 1: سال نو را به همه دوستان و همراهان همیشگی تبریک می گویم.

پ ن 2: به خاطر مشغله زیاد مدتی نتونستم به دنیای مجازی سیاهم سر بزنم، از همه دوستان عذر میخوام.

پ ن 3: از محسن عزیز (تابوت) و مریم نازنینم (روح باران) که این مدت جویای احوال و همراهم بودند تشکر و قدردانی می کنم.

 

 

|+|
نوشته شده توسط فروغ در یکشنبه چهارم فروردین 1387 و ساعت
یاد تو

شعری نمانده که بنویسم

غزل ها غرق گریه ...

قصیده ها در تابوت آرامیده اند...

و قطعه های زندگی در حسرت گذشته ها پوسیده ...

باز همان حرفهای تکراری که هیچ کس نمی شنود...

گریه ها و زجه هایم تمام شده و عادت ها چند وقتی است در پوست و استخوانم رسوخ کرده اند...

عادت به نفس کشیدن در هوای غربت...در سکوت همهمه ها... در غبار دروغ ها

...

...و عادت به این که یاد تو را باید برای همیشه در دلم مدفون کنم...

|+|
نوشته شده توسط فروغ در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت